RSS  |   خانه |   پلاک |   پست الکترونيک |  پارسي بلاگ | يــــاهـو

_________ به وبلاگ شاهد خوش آمديد ___________ ما همان نسل جوانيم که ثابت کرديم / در ره عشق جگردارتر از صد مرديم // هر زمان بوي خميني به سر افتد ما را / دور سيد علي خامنه اي مي گرديم _________________

یا شاهد کل نجوی ...

اوقات شرعي
+ چي کار کنم؟ (پنجشنبه 31/5/1387 ساعت 10:15 عصر)

خيلي وقتا اون چيزي که مي گي دقيقاً همون چيزي نيست که مي خواي. و مشکل وقتيه که بين تموم حرفات همون حرف ناخواسته تيري ميشه و دل اونهايي رو که دوسشون داري مي شکونه. تو يه چنين وقتي هرچقدر هم که توجيه بياري وضع بدتر ميشه يا به عبارتي‌: مياي ابروش رو درست کني مي زني چشمشم کور مي کني!


مي گن رو حرفات فکر کن بعد به زبون بيارشون . ولي درمورد من درست تو موقع هايي که رو حرفام فکر مي کنم و به خيال خودم سنجيده ترين حرف رو ميزنم طرف مقابل جوري ناراحت ميشه و سوءتفاهم واسش پيش مياد که بعد تا چند روز بايد عذر خواهي کنم شايد بتونه منو ببخشه!


نمي دونم مشکل از کجاست. ولي مي دونم که نمي خوام اين جوري بمونه. از تموم کسايي که ناخواسته دلشون رو شکوندم عاجزانه مي خوام من رو ببخشن. تو هم همين طور... باشه!


پ ن: يه سوال! واسه يه بچه کنکوري که فجيعاً دوست داره تو يه رشته مهندسي دانشگاه اميرکبير قبول بشه و درضمن اصلا هم حوصله درس خوندن نداره چه راهي پيشنهاد مي کنيد؟ معضليه ها! 


  • به قلم : شاهد

  • ( ) يا حسين

  • + آقاي خوب ... (شنبه 26/5/1387 ساعت 7:14 عصر)

    رو ديوار ورودي يه مسجد بين راه،رو يه برگه ي A4 ساده و با فونتي ساده جمله اي ديدم که مو به تنم سيخ کرد:


           امام مهدي ( عج): شيعيان ما به اندازه آب خوردني منتظر ما نيستند وگرنه دعا مي کردند و فرج حاصل مي شد.


    آقا شرمنده تونيم . ولي باور کنين دوستون داريم . همين که حاضر شدين از لفظ شيعيان واسه معرفي ما بي وفاها استفاده کنين بزرگي کردين اگه من به جاتون بودم هرگز به کسي که آب خوردن رو بيشتر از من بخواد شيعه نمي گفتم. آقا، خيلي آقايي...


    آقاي من ، آقاي مهربون من ،دير به دير ميام اما ميام . جز تو کسي رو ندارم. يکي مي گفت آقا که به جز شما بچه شيعه ها کسي رو ندارن، مطمئن باشين فراموشتون نمي کنن!. آقاي مظلوم من، اي کاش بهتر از اين بوديم.


    مي خواستم شاد بنويسم . ولي شرمندگي نمي ذاره . آخه بدي ماست که نمي ذاره ببينيمتون......


    حالم به هم مي خورد از ديدن زنايي که بي روسري کنار دريا قدم مي زدن . حالم به هم ميخورد از مردايي که دست زناي بي حجابشون رو مي گرفتن و جلوي صدها چشم نامحرم ناموسشون رو به نمايش گذاشته بودن. حالم به هم ميخورد از مغازه دارهايي که اجناسشون رو ده برابر قيمت مي فروختن و ککشون هم نمي گزيد که اين پول حروم چي به سر بچه هاشون مياره. حالم به هم ميخورد از جوونايي که از کنارم رد مي شدن و چشماشون از بس مشروب خورده بودن سرخ شده بود. حالم به هم مي خورد از شهرداري اي که پول مي گرفت و اما از جمع کردن آشغالهاي کنار خيابون خبري نبود حتي از سطل زباله هم خبري نبود. آره، ما شيعه ايم و اينها صحنه هاي آشناي کشور شيعه ست. آره ،آقا من حالم به هم مي خورد . من که هيچ کس نيستم . و در تمام مدت غصه ي شما رو مي خوردم شما که همه کسيد و اين صحنه ها رو مي بينيد و دلتون خون ميشه. هر کدوم ما که گناه مي کنيم غم دلتون رو مي گيره که هنوز وقت ظهور نرسيده. خودت دعامون کن . خودت شفاعتمون کن که بهتر بشيم . خودت...


                                                                   


     


  • به قلم : شاهد

  • ( ) يا حسين

  • + say it now (سه‏شنبه 15/5/1387 ساعت 2:15 صبح)

    چند روزي نيستم. داريم ميريم سفر. گفتم تا برگرديم شما مشغول باشيد درنتيجه يه متن زبان اصلي بدون زير نويس گذاشتم . فرصت هم واسه ترجمه ش داريد . ولي انصافا بخونيدش خيلي پر معناست لازمتون ميشه.تموم عيداتون هم مبارک


    شما آدمهاي فوق العاده اي هستين باور کنين


    The following story captured our heart. It happened several years ago in the Paris opera house. A famous singer had been contracted to sing, and ticket sales werebooming. In fact, the night of the concert found the house packed and every ticket sold.

    The feeling of anticipation and excitement was in the air as the house manager took the stage and said, Ladies and gentlemen, thank you for your enthusiastic support. I am afraid that due to illness, the man whom you"ve all come to hear will not be performing tonight. However, we have found a suitable substitute we hope will provide you with comparable entertainment.

    The crowd groaned in disappointmentand failed to hear the announcer mention the stand-in"s name. The environment turned from excitement to frustration.

    The stand-in performer gave the performance everything he had. When he had finished,there was nothing but an uncomfortable silence. No one applauded. Suddenly, from the balcony, a little boy stood up and shouted, Daddy, I think you are wonderful! The crowd broke into thunderous applause.

    We all need people in our Lives who are willing to stand up once in a while and say, I think you are wonderful.

    And at times others are expecting this from you.

    Are you telling them how wonderful you are . . .??????????

    Say it now and make someone"s day more
    pleasant.




  • به قلم : شاهد

  • ( ) يا حسين

  • + مشق عشق (جمعه 11/5/1387 ساعت 12:29 صبح)

    پويا و باوقار‌، شهوار مي رويم
    استاده بر مسير، بيدار مي رويم


    در باغ انقلاب ، شاد و بلند و سبز
    هر روز تازه تر ، پربار مي رويم


    خط نگاهمان انگشت رهبريست
    با يک اشاره ي  آن يار مي رويم


    دانش سلاح ما ، حق است يارما
    از ذکر يا حسين سرشار مي رويم


    هر ذره مسخمان ، عشق است مشقمان
    تا لحظه ي ظهور تبدار مي رويم 


             شعر از: شاهد


  • به قلم : شاهد

  • ( ) يا حسين

  • + ... (چهارشنبه 9/5/1387 ساعت 10:56 صبح)

    ماه رجب داره آروم آروم به انتها مي رسه. هر چند خرسند عيد مبعثيم اما دلمون تنگ به آخر رسيدن اين روزهاي نوراني و آسمونيه . چقدر تونستيم قدر اين لحظات رو بدونيم؟ چقدر تونستيم خودمون رو تو آسمونها معرفي کنيم؟


    ناگهان چقدر زود دير مي شود...



  • به قلم : شاهد

  • ( ) يا حسين

  • + يه اتفاق ساده (يکشنبه 6/5/1387 ساعت 10:7 صبح)

    توي شلوغي غروب بازار نادري دنبال يه ميوه ارزون مي گشتيم که پسرک توجهم رو جلب کرد کنار بساط گوجه هاش رو زمين نشسته بود و زانوهاش تو بغلش بود پرسيدم: گوجه چند؟ همونطور که سرش پايين بود تند گفت: 3 کيلو هزار. و بعد واسه يه لحظه سر بالا کرد و اونوقت بود که چشماي قرمز از اشکش رو ديدم تموم صورتش خيس اشک بود گفتم: چرا گريه مي کني؟ جواب نداد فروشنده پشت سريش با خنده گفت: تموم فروشي رو که از صبح کرده دزديدن!!!! و آه از نهاد من بلند شد. واقعا دلم سوخت. تنها کاري که مي تونستم بکنم خريدن گوجه بود: يک و نيم بده! و با عجله انگار بهترين خبر دنيا رو شنيده باشه شروع کرد به پر کردن پلاستيک. خوشحال شدم وقتي پول رو بهش مي دادم از ته قلب دعا کردم براش برکت داشته باشه.


    پ ن1: آدم عجب موجود عجيبيه خدا تو قرآن ميگه : براي آنکه بر آنچه از دست مي دهيد تاسف نخوريد و برآنچه به دست مي آوريد شادمان نگرديد! اما ما چي؟ تموم زندگيمون شده غصه خوردن واسه از دست داده ها و تو پوست نگنجيدن واسه به دست آورده ها! اي کاش بتونيم جور ديگه اي باشيم...


    پ ن 2: التماس دعا دارم ببينم چي کار مي کنين ها!


  • به قلم : شاهد

  • ( ) يا حسين

  • + اتل متل عدالت! (چهارشنبه 26/4/1387 ساعت 5:17 عصر)

    ميلاد علي (ع) ، اسوه عدالت عالم مبارک باد .


    عدالت گمشده بشيريت!


    شيعه علي منتظر است، و منتظر منتقد است، شيعه در زمان غيبت به نقد مي نشيند، به وضع موجود تا ظهور منجي راضي نيست. از اين بابت است که مي بينيم بعضي دوستان و خودي ها ممنوع المنبر مي شوند و بعضي ديگر ممنوع تصوير و برخي ممنوع الهمه چيز!! شايد در انتقاد منصفانه افراط و تفريط مي شود. و يادمان مي رود که در زمان غيبتيم.


    با خودم فکر مي کردم عدالت کجاست، چرا بشريت در طول تاريخ از بناي آن عاجز بوده است. مدينه فاضله فقط در کتابها و تخيلات ذهني خود از آن ياد مي کنيم.


    مولا تا که خواست عدالت برپا کند، دشمنان شمشيرها را تيز کردند و به جنگ و جدال پرداختند و در طول تاريخ هر عدالت خواهي که مدعي اجراي عدالت شد با جنگ و خون همراه بود.


    ناخودآگاه به ياد حرف حضرت امام خميني(ره) افتادم که فرمودند بدين مذمون "اميدوارم بشيريت به جايي برسد که تمام اسلحه ها به قلم تبديل شود". به اين نتيجه رسيدم براي عدالت تفکر و آگاهي لازم است و تا بشيرت حد تفکر و تعقلش به آن رشد و بالندگي نرسد ديگر هيچ منجي مصلحي که همان حجت خداست ظهور نخواهد کرد.


    استاد گفت در اين دنيا دنبال عدالت مطلق نگرد! اما عدالت نسبي چرا. چون هيچ چيز در اين دنيا غير خداوند متعال مطلق نيست و عالم بصورت نسبي آفريده شده است. نمي دانم چه قدر اين مطلب درست است اما ديد مرا نسبت به حکومت اسلامي و عدالت بازتر کرد. که شايد مجري عدالت در اين دنيا حجت خدا و در روز قيامت و معاد عدالت  توسط خداوند متعال برپاخواهد شد.


    شيعه بودن آگاهي مي خواهد و علم و دانش، شيعه متفکر است، شيعه تعقل مي کند و مدبر است و شيعه ...


    خدايا ما را کمک کن تا به شيعيان واقعي حضرت نزديکتر شويم.


    انشا الله


    اينم يه تبريک به شيوه شاهد!


     


    اتل متل توتوله
    عدل علي چه جوره؟
    راستي ميشه عدالت
    باز بزنه جوونه؟


     يکي چشاش بارون و
    يکي پولاش پاروه
    يکي داره ميميره
    منتظره داروه...


     يکي شبا سرش رو
    گشنه زمين ميزاره
    اون يکي بس که خورده
    نميتونه بخوابه !


     يکي باباش رئيسه
    راحت مي‏ره اداره
    اون يکي بيکاره چون
    بند«پ» رو نداره!


     يکي واسه تعطيلات
    کيش رو قبول نداره
    يکي براي کفش
    بچه‏ها پول نداره!


     يکي سه چارتا خونه
    اون بالاي شهر داره
    يکي اجاره خونه‏ش
    مونده ، ولي نداره


     يکي چونکه رئيسه
    حق داره که بدزده!
    قانون تو اين موارد
    انگاري هيچ نگفته!


     يکي با ريش و تسبح
    پشت ميز اداره‏ست
    خونه، ماشين و موبايل
    پيشکشيه اداره‏ست!


     يکي بي ريش و تسبيح
    مليونر عالمه
    فکر نکني که خسته‏ست
    اينجور پولا راحته


     تو اين ميون يکي هم
    دردا رو خوب مي‏فهمه
    اونيکه هشدار ميده
    آره! بازم رهبره


     کاشکي ما هم بفهميم
    چي ميگذره دورمون
    راه و مرام علي
    کاشکي بياد بينمون...


    شعر از : خودم


  • به قلم : شاهد

  • ( ) يا حسين

  • + ياد ايام (يکشنبه 23/4/1387 ساعت 4:56 عصر)

    دفتر قديمي شعرم رو بعد از مدتها دست گرفتم. با اينکه لاي کتابهاي کتابخونه م بود ولي پر از خاک شده بود . لباسم خاکي خاکي شد.


    بازش کردم، عکس سهراب که تو صفحه اولش نقاشي کرده بودم من رو برد بع تمام خاطرات دوران خوش نوجووني ، دوراني که لحظه لحظه ش با سهراب گذشت .


    صفحه بعد فهرست شعرام بود . با چه دقتي تمام صفحات رو شماره زده بودم و به هر شعر يه رديف داده بودم.


    اين دومين دفتر صد برگ شعرم بود و اولين شعرش مربوط به 16/11/76 مي شد. دور عدد 16 رو با مداد طرح داده بودم که نشون بدم شماره رضا شاهروديه بازيکن مورد علاقه م تو اون زمون! شعري به نام ياد ايام ياد روزهاي جنگ. حالا انگار من عين 8 سال رو تو خط مقدم جنگيده بودم که با اين احساس از اون روزها ياد مي کردم!


    و طبيعتا شعر بعد بايد مال سهراب باشه.و بود : 26/11/76


    وقتي مي خونمشون بعضي وقتا خودم تعجب مي کنم که چطور يه چنين موضوعهايي به ذهنم رسيدن! واقعا فکر بازي داشتم. يه وقتايي باورم نمي شه که اين شعر رو خودم گفته باشم. حالا شايد اطلاعات ادبيم بيشتر شده باشه يا دونسته هاي سياسي و علمي و اجتماعي زيادتري تو کوله بارم باشه ولي از اون فکر باز و صافي و يکرنگي خبري نيست. حالا دارم کم کم پيرشدگي لحظه هام رو درک مي کنم.


    و اينجاست که يه غم تازه دور دلم رو خونه مي کنه:


    جووني رفت و آقام رو نديدم            غم اين دل غم مرگ جوونه


     


    اللهم عجل لوليک الفرج


  • به قلم : شاهد

  • ( ) يا حسين

  • + عجب ارشاد اسلامي اي! (پنجشنبه 13/4/1387 ساعت 1:0 صبح)

    رعايت شئونات اسلامي وظيفه هر فرد مسلمانيه که اين وظيفه وقتي صحبت از فرهنگ و گسترش فرهنگ باشه بيشتر خودش رو نشون مي ده. در مورد خيلي از اين دستورات ديني علاوه بر دلايل نقلي و ايات و احاديث و رواياتي که در اثبات شون هست با مراجعه به عقل هم مي شه لزومشون رو ثابت کرد. يکي از اين دستورات عدم ارتباط مستمر بين زن و مرد نامحرمه. دستوري که با کمي تعقل  و تامل مي تونيم به نياز جامعه و افراد براي حفظ سلامت و امنيت خودشون و خانوادشون به اجراي اين دستور رو بفهميم. حالا درسته که تو جوامع امروزي بر اثر حضور زنان و مردان در کنار هم تو محيط کاري بعضي رابطه ها عادي و متعارف شده اما همه قبول دارن که حتي رابطه کاري هم اگه به صميميت زياد بيانجامه موجب ايجاد اختلال در زندگيهاي خصوصي کارمندان ميشه.


    حالا همه اينها رو گفتم که بگم چطور ميشه انتظار داشت اداره اي مسئوليت ارشاد مردم به سوي اسلام و مديريت فرهنگي يک جامعه اسلامي رو برعهده داشته باشه که خودش اقدام به برگزاري اردوي مختلط مشهد واسه کارمندانش مي کنه و اين درحاليه که تاکيد داره هزينه سفر واسه کارمندان با هواپيما و هتل رايگانه اما حتي يک نفر از خانواده هاشون هم نبايد تو اين اردو همراهشون باشن؟!!!! شايد بعضياتون بگيد که زيادي خشکه مقدس بازي درميارم ولي اگه کمي انصاف بدين مي بينيد که لازمه يک اردو گفت و گو و خنده و خوش گذرونيه ،کارهايي که از سرتاپاشون براي دو نامحرم حرامه و محيط اردو با محيط اداره از زمين تا اسمون فرق ميکنه. اصلا از قديم گفتن ادمها رو توي سفر بايد بشناسي! حالا چه لزومي داره که زن و مرد نامحرم بدون حضور همسرانشون با هم به سفر برن و همديگه رو بشناسن اون هم تحت عنوان يکي از  ادارات وابسته به ارشاد اسلامي خوزستان!!!!!! من که نمي تونم درک کنم! تازه قضيه وقتي جالب تر مي شه که بدونيم اين برنامه سفر توي دو مرحله برگزار شده يعني کاملا ميشد يه هفته خانم ها رو بفرستن و هفته بعد اقايون رو ولي چه منظوري درکار بوده که مختلط باشه الله اعلم!


    من که مي گم اينها همه ش تاثير اون سالهاييه که وضع فرهنگي کشور به گند کشيده شد و هنوز هم اثراتش باقي مونده و تا کجا ادامه پيدا ميکنه خدا مي دونه!


    البته من گفتم خوزستان ولي احتمالا تو همه استانها هم نظير اين اردو برگزار شده. 


  • به قلم : شاهد

  • ( ) يا حسين

  • + زندگي خودشه! (يکشنبه 9/4/1387 ساعت 12:2 عصر)

    سرباز امريکايي تازه از جنگ برگشته بود . خسته و زخمي خودش رو به تلفن عمومي رسوند و شماره خونشون رو گرفت. از اون ور خط صداي اشناي پدر روحش رو اروم کرد. : سلام پدر ! منم جک ، : سلام عزيزم حالت خوبه؟ برگشتي؟ : اره ، دارم ميام خونه ، دوستم هم همراهمه. اون زخمي شده ، يه پا و يه دست نداره و مي خواد براي مدتي با ما زندگي کنه . : واي! ولي عزيزم ما زندگي خودمون رو داريم نمي تونيم از اون مراقبت کنيم . مراقبت از يه همچين ادمي خيلي سخته ما نمي تونيم زندگيمون رو واسه اون خراب کنيم اون بايد بره و راه زندگي خودش رو پيدا کنه...


    و پسر گوشي رو انداخت و رفت...


    فردا صبح خبر پيدا شدن جسد پسر روکه خودش رو از بالاي پل به پايين انداخته بود  براي خونواده ش اوردن و پدر و مادر غمگين و درمانده راه افتادن تا جسد پسرشون رو تحويل بگيرن. و ناباورانه با جسدي روبرو شدن که فقط يه پا و يه دست داشت!!!!


    تو خود حديث مفصل بخوان ازين مجمل....


  • به قلم : شاهد

  • ( ) يا حسين

  • ----------------------امیدواریم مطالب شاهد بازگوی حرف دلتون بوده باشه--------------------


    ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
    [31/5/1387- 10:15 ع] چي کار کنم؟
    [26/5/1387- 7:14 ع] آقاي خوب ...
    [15/5/1387- 2:15 ص] say it now
    [11/5/1387- 12:29 ص] مشق عشق
    [9/5/1387- 10:56 ص] ...
    [6/5/1387- 10:7 ص] يه اتفاق ساده
    [26/4/1387- 5:17 ع] اتل متل عدالت!
    [23/4/1387- 4:56 ع] ياد ايام
    [13/4/1387- 1:0 ص] عجب ارشاد اسلامي اي!
    [9/4/1387- 12:2 ع] زندگي خودشه!
    [آرشيو شده ها]
  •   بازديدهاي اين وبلاگ

  • کل بازديدها: 19318
    امروز: 6 بازديد
    ديروز: 45 بازديد
  •   درباره من
  • شاهد
    مدير وبلاگ : شاهد[165]
    نويسندگان وبلاگ :
    اون يکي شاهد (@)[7]


    مي نويسم آنچه را بايد نوشت... « زباني دارم که مانند تيغ زهراگين است. با همين زبان از عظمت ملت خود که داراي مکارم بسيار است دفاع مي کنم.» سروده حماسي جنبش ملي ايرانيان در برابر خلافت اموي و عباسي(شعوبيه)
  •   پرچم وبلاگ من
  • شاهد
  •   انبار مهمات
  •   آهنگ وبلاگ من

  •  لينک همسنگران

  •   اشتراک در خبرنامه
  • نام:

    ايميل: